2016/05/10

میترا عاصى خانم شهید عاصی

زنم شبیه هزاران زنان افغانی
دلی نشسته به غم چشم‌های بارانی
گلوی شوهر من پاره شد ز نامردان
یکی نگفت و نپرسید ازین پریشانی
زبعد بیست پس از این غروب می‌گریم
هزار لعنت و نفرین به جنگ و نادانی
ز گوشه‌گوشه‌ی این خاک درد کج‌فهمی
قلم بدست شدند مرد‌ها به مهمانی
گهی به فلم گهی با نوشته می‌کوبند
به نرخ روز خورند نان ازین مسلمانی
مشوی مرده‌ی آنرا که زنده در خلق است
شهید عاصی و سقراط و شعر خاقانی
دگر بس است بدانید قصه پایان یافت
سکوت کرده دلم بیست‌سال پنهانی
میترا عاصی ۰۸٫۱۰٫۱۴

2016/03/20

ابر نوروزی
از جلگه نور و علف با چشمه ساران آمدی
ای ابر نوروزی من لبریز باران آمدی
از عشق و ابریشم به من سوغات محمل بسته ای
با کاروانی یک قلم سبز و بهاران آمدی
نام خدا زین آمدن ای کوتلی ای تهمتن
مثل نسیم رحمتی بر کشتزاران آمدی
برگ و نوا جادوگری حال و هوا جادو گری
واه ای صنوبر قامتم اشوب دوران آمدی
در خواب های شکرین فواره می دیدم تورا

بابه نوروزی پیر
سرزمینم را از یاد مبر
وقتی از اطلس مرجانی خواب
جامۀ آرامش به تنت می‌کردی
وقتی از باغ سفر می‌کردی
وقتی ازماهی و مهتاب، از هود قصه می‌آوردی...
ق عاصی

2015/08/25


جشن گل ناز نسترن کرده بهار
ویرانه به ویرانه چمن کرده بهار
امسال برای چشم یعقوب زمین
پیراهن یوسفی به تن کرده بهار
قهار عاصی

اهنگ: فرهاد دریا شعر : قهار عاصی

یار اگر سر به ویرانه ما زند
هر چه ویرانه یابم چمن میکنم
یار اگر بر مراد دلم پا نهد 
روی هر نقش پایش وطن میکنم
یار اگر مهربانتر کند جلوه یی
تا خدا سنگ عشقش به سر میزنم
یا چو فرهاد شیرین به کوه پایه یی
جان خود را در آیینه اش میکنم
یار اگر مست خویشش خطابم کند
کس نداند نمود آنچه من میکنم
آنچه من دیده ام در تماشای او
کس ندیدست از او هیچ نشنیده است
راز راز است و سر تا قدم نازنین
که خدا خود وجودش تراشیده است
یار اگر عشق و آتش دهد پیرهن
با هزار اشتیاقش به تن میکنم
یار اگر سر به ویرانه ما زند
هر چه ویرانه یابم چمن میکنم
یار اگر بر مراد دلم پا نهد
روی هر نقش پایش وطن میکنم

2015/08/05

 

ترا هر شام می بینم 
كه از سوی دیاران غروب 
از كشتزاران غریب و دور می آیی 
و با خود دسته ای از خوشه های سبز ناز و بوسه می آری 
ترا هر شام می بینم 
كه با دریاچه های مهربان 
دستان خویش 
از خوشه های سبز 
گورستان سرداران دوزخ را 
بهار، آئینه می بندی 
ترا هر شام می بینم 
كه خورشید از فراز شانه هایت جلگه را بدرود می گوید 
وخود، در آستان حسرت صبح دگر 
یاقوت چشمش را 
نگین تاج های كاج های جنگل بی سایه می سازد 
ترا هر شام می بینم 

كابل- 11 ثور 1363 - 

دیکلمه: حسبنا الله خلیلی
شعر مخوان، ما گرسنه‌ایم

آقا خموش! شعر مخوان، ما گرسنه‌ایم
آوازمان مده، منشان، ما گرسنه‌ایم
این حرف‌های بی‌هنرت را میار پیش
ما را شکم تهی است ز نان، ما گرسنه‌ایم
وجد بهار و وهم گریزنده‌ی نسیم
ما را چه می‌دهد؟ برسان، ما گرسنه‌ایم
تحقیر دیده‌ایم و اهانت کشیده‌ایم
تکلیف‌مان مده به زبان، ما گرسنه‌ایم
دندان معنویت ما را کشیده‌اند
ما را گزیر نیست از آن، ما گرسنه‌ایم
آیینه‌داری‌ات چه به ما آب می‌دهد؟
یادش به خیر چهره‌ی مان، ما گرسنه‌ایم
گفتی چراغ‌دار شب و روز ماستی
سودات خوش، برادرِ جان، ما گرسنه‌ایم
(قهار عاصی)

2015/07/25

مردان عشق
مردان آفتاب دهن
تکبیرهای قرمزی جادو
به لب دارند
در نعره های مردم عاشق
رنگین کمان پلیست
که کاروانیان بریشم خوی
زانجا
بر مشرق مراد می آرامند
مردان عشق
پیغمبران "روز مبادا" یند
دوریش در ترنم
شهزاده در خروش
مردان عشق
سنتوریان نغمۀ لاهوتند
خاموش در تفاهم با دریا
فریاد در مقام عبودیت
باغ
در نهایت ریگستان
برخیر با امامت مردان نماز کن
--- از زنده یاد "قهار عاصی"

2015/06/24


تا نقش روي و مويت بر لوح جان بر آرم 
از آفتاب و باران رنگين كمان بر آرم
تا باد را بهاران از باغ بگذراند
ذكر ترا برنگي از گلستان بر آرم
تا دست ارغوان را لطف شكوفه بخشم 
آيينه از رخ تو بر آستان بر آرم
با دستهاي عاشق با چشمهاي عاشق 
چتر گل و بريشم زين خاكدان بر آرم
از بهر مقدم تو هر شام بر سر ره 
مهتاب را برنگي دامن كشان بر آرم

روزی که ترا تراش میکرد خــــــــــدا
نقشی ز خودش تلاش میکرد خــدا
چون کار به چشم های زیبایت شد
سر دل خویش فاش میکرد خــــــدا

منت


مَنت مونس، مَنت محرم، مَنت یار
منت ماتم‌کَش و تابوت بردار
تو رفتی همنشین غیر گشتی
الاهی گُم شود تخمت از ای شار
به چارشنبه زیارت می‌ره یارم
کتی خارخاندیش گت می‌ره یارم
ز ترس مردم و شرم زمانه
مرا می‌بیند و پت پت می‌ره یارم*

درد


درد من خاموشيست
درد من تنهاييست
درد من ويران‌شدن دهكده‌ي خوب منست
درد آواره‌گيي بته كن است
از سر گريه اگر نامش را
از سر ناله اگر نامش را
با ز گيري
غم و سو داي دل تنگ منست
همه آواز منست
همه آهنگ منست
گريه‌ام از سر سردابه‌ي ده مي‌آيد
ناله‌ام بوي شهادت مي‌دهد
بوي كا فور وفا
بوي تنهايي و عشق
با من از حلقه‌ي ميخانه مگو
با من از گرميي پيما نه مگو
آه! ويران‌ شدن پيتوجاي
آه! ترمرگيي سنگردي خوان
آه! شهنامه خواني
آه! سرچشمه‌ي خشكيده‌ي اطرافگران
آه! آن همسفران!
_________________
كابل ـــ 27 جدي_1364
دیوان اشعار عـــــاصی