2015/06/11


کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند 
که گويي عاشقی از عشقهايش باز مى خواند 
چه افتادست ياران خلوت گلخانه پرپر شد 
مگر بشکسته بالى از پر و پرواز مى خواند 
غزل گل کرده از اندام خار و خس بيابان را 
کسی از جلوه می گويد کسی از ناز مى خواند 
به آهنگی که در خون مى نشاند خاطر عاصی 
محبت پيشه يي از آيه هاى راز می خواند
قهار عاصی

من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم 
من آن توفنده خاشاكم كه در گلخن نمی گنجم 
سر و پا رونق آرای دو عالم نقش معنایم 
بگیریدم بگیریدم كه من در من نمی گنجم 
من آتشبازی آواز های عید موعودم 
مرا فارغ كنید از تن كه من درتن نمی گنجم 
غبار هیچ گرد ره نیم در چشم كس لیكن 
خیال آیینه یی دارم كه در گلشن نمی گنجم 
سرود برق ریزیهای فصل رویش و رنگم 
شرار مشعل طورم كه در خرمن نمی گنجم 
مرا فریاد گاهی در مسیر نیستان باید 
من آن دردم كه در پیچاك یك شیون نمی گنجم

جهنمی كه درآن دست های عاشق من 
درخت آتش را 
ز پنك نورس گلبته های آزادی 
چراغ می بندد 
بهار، خانه ی فردای انتظار منست 
و نوده نوده ی آن 
غریق رحمت انفاس لطف بارانیست 
كه از صداقت عهد تو فصل می گیرد 

پل علم 24 – اسد 1363

به کدام دل از اینجا به مسافرت برایم
که در این جذیره ای خون رگ کو ریشه کرده پایم


من درد بدوش شـــام تار وطنم
دل پخـــــتهء رنج روزگار وطنم
آهم همه انتظار، اشکم همه صبر
من خــاطره دار حال زار وطنم
________________________
قهار عاصی

یک قریه و یک ستاره بالای سرش

چوپان پسری و رمه ی دور و برش
شام است و کنار خرمنی دخترکی
افشانده بروی شانه گیسوی ترش
آغیل سر رده بلند افتاده
کارم به سر دهده بند افتاده
عاشق شده ام به خوشه چین دخترکی
آهوی خیالم به کمند افتاده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قهار عاصی


بر آمد و ريخت روي بام و در ده
سيمينه شد از ستاره جوي و جر ده 
از گردنه خيل خيل زاغان سيه 
در رقص در آمدند تا بستر ده
_______________________
قهارعاصی

ني شوكت رود خانه ني باد بهار
ني زمزمه‌ي نسيم ني جلوه خار
از عشق هر آن‌چه مانده در خاطر من
بوي گل سنجد است و رنگ گل نار
________________________
قهار عاصی_سال خون سال شهادت

تا رخت سفر بسته‌ي از محفل ما
خونابه‌ي غصه مي نيوشد دل ما
ياد تو بخير كز صفاي قدمت
همسايه كعبه مي شدي منزل ما
______________________
قهار عاصی_لالایی برای ملیمه

درد

درد من خاموشيست
درد من تنهاييست
درد من ويران‌شدن دهكده‌ي خوب منست
درد آواره‌گيي بته كن است
از سر گريه اگر نامش را
از سر ناله اگر نامش را
با ز گيري
غم و سو داي دل تنگ منست
همه آواز منست
همه آهنگ منست
گريه‌ام از سر سردابه‌ي ده مي‌آيد
ناله‌ام بوي شهادت مي‌دهد
بوي كا فور وفا
بوي تنهايي و عشق
با من از حلقه‌ي ميخانه مگو
با من از گرميي پيما نه مگو
آه! ويران‌ شدن پيتوجاي
آه! ترمرگيي سنگردي خوان
آه! شهنامه خواني
آه! سرچشمه‌ي خشكيده‌ي اطرافگران
آه! آن همسفران!
_________________
كابل ـــ 27 جدي_1364
دیوان اشعار عـــــاصی
حتی با شمشیر هم نمی توان راه ازادیرا مسدود کرد از دید قهار عاصی

ازین جا به شمشیر نتـــوان گذشـــت     ازین جا توان نیست آســـان گذشــت
درین حیطه کوه و کمر سرکش است     ده و دره زین خاکــدان آرش اســـت

نترسـم گرکشــندم بــر سر دار     وطنداری بودعشقـــم وطنــدار
بجان دشمنان برخیزم یکبـــار      فرارملک کنم ازملک ستمگار
قهار عاصی

گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها 
از که باید داشت چشم مردی عیارها 
خانه بر دوشم قبای خود کجا بر افگنم 
بر زمینم نیست جایی جز ستیغ دارها 
کو کجا شد گوهر یکدانه در بازار عشق 
جز متاع قلب ویران در کف غمخوارها 
در کنار مکر و بازار دغا خر مهره ماند 
قدر گوهر کس نداند در صدف طرارها 
تا نگه را سکه چشمان او بیتاب کرد 
می تپم درآتش امواج آن شرارها 
عشق آئین خدا و توتیای چشم ماست 
گر فریبد چشم مردم بعد ازین هم بارها
قهار عاصی